یه شب مهتاب
(اینجا خاطرات روزانه مو مینویسم, اسمش هم واسه این شب مهتابه چون من معمولا آدم شب زنده داریم، موقعی هم که داشتم این وبلاگو میساختم نزدیکای2،3 نصفه شب بود، کاملا هم اتفاقی داشتم آهنگ یه شب مهتاب فرهاد رو زیر لب میخوندم، دیگه به ذهنم رسید اسم اینجا رو بزارم یه شب مهتاب!)
من مرد تنهای شبم..
نویسنده: N.D - پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
همه رفتن و من بعد از ماهها ساعته یه ربع به هشت صبح هنوز بیدارم و با وجود اینکه از دیروز صبح بیدارم خوابم نمیبره..
مامان بابام رفتن شهرستان واسه یه مراسم ختم, خواهرم رفته یه شهر دیگه واسه امتحان ارشد, برادرمم یه شهر دیگه دانشجو, دوستای نزدیکمم امروز همه دارن میرن جاهای مختلف واسه کنکور ارشد..
و من با وجود اصرارایی که واسه کنکور دادنم بود کاملا سرتق گفتم نمیام و حال همشونو گرفتم و الان خودم بد حال و تنها دراز کشیدم تو تاب تو حیاط و از استرس پشت سر هم سیگار دود میکنم..
با وجود اینکه تا همین دیشب کاملا اطمینان داشتم که تصمیم درسته واسه کنکور ندادن اما الان شدیدا دچار استرس شدم, نکنه چند ماه دیگه دچار دست از پا دراز شدگی بشم..
یه گنجشگ به سیم آنتنی که از ساختمون روبه روییمون آویزونه چسبیده و خیلی خوشحال هماهنگ با من داره تاب میخوره.. خوش به حالش که با خیال راحت داره تاب میخوره..
لعنت به این مملکتی که توش یه آدم 25 ساله ی لیسانسه هنوز این قدر ایلون ویلونه و هنوز این قدر قدرت مانور نداره که بدونه آینده اش میخواد کجا رو بگیره و حتی هیچ شغلی هنوز واسش تعریف نشده..
بعد من که میگم میخوام برم همه دادشون در میاد که اگه مردی همین جا بمون و یه کاری بکن.
لعنت به این فرهنگی که توش من هر کاری میخوام کنم بابام میگه نه پسر من نباید فلان کار رو بکنه واسه من زشته و از این خزعبلات ولی واسه رشته ای که با عشق توش درس خوندم کار نیست و اگرم هست تعداد کمی میخوان که اونم مسلما به خانم ها آقایون پارتی دار میرسه..
لعنت به این سیستمی که یک سال از عمر جوونیت باید بکپی تو خونه درس بخونی که همه ی آینده و زندگیتو بعدش بتونی تو 3 ساعت رقم بزنی اونم نه یه بار حداقل 2 بار..

آخیییییش..بعد از کلی اومدم اینجا یه لعنت نامه نوشتم دلم یه کم سبک شد..

بهترین چیزها روی زمین
نویسنده: N.D - جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
ابن چند وقتی که خونه نشینم و هیج کاری جز درس خوندن ندارم حس میکنم ذهنم خیلی فعال شده, و مثه ساعت کار میکنه...
یه چیزایی میاد تو سرم که هیچ وقت فکرشونم نمیکردم یه روزی بشینم راجع بشون فکر کنم..
در مورد فلسفه ی زندگی. از یه انسان معتقد بودن به پوچی رسیدم و بعد از اون دوباره معتقد شدم, اعتقادی که خیلی با اعتقاد اولیه ام فرق داره, هم تو محتوی هم تو نگرش نسبت به دنیا..
از پایه جهان بینیم عوض شده. نسبت به پارسال یه آدم کاملا متفاوت شدم, نه در ظاهر, از درون.
هر چند هنوز خیلی چیزا واسم مبهمه و هیچ کتابی هم نتونسته این ابهاما رو بر طرف کنه ولی به یه سری چیزا رسیدم و در مورد خودم کشف کردم که به نظرم حداقل واسه الانم بهترین فرم دید به جهانه, اینجا مینویسم که یعد ها یادم نره:
1-بهترین فلسفه به نظرم فلسفه ی خیامه:
چون آمدنم به من نبد روز نخست وین رفتن بی مراد عزمیست درست
برخیز و میان ببند ای ساقی چست کاندوه جهان به می فرو خواهم شست
چون عهده نمیشود کسی فردا را حالی حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتاید و نیابد مارا
دمش گرم
2-دیگه اینکه به نظرم همه ی لذت های دنیا رو هم داشته باشم هیچ لذتی بم حال نمیده مگه اینکه بدونم اون روز درسمو توپ خوندم..جدای از بحث کنکور و این حرفا واقعا بم حس خوبی میده که تازه کشف کردم, منه خوش گذرون
بعد از عمری اجباری درس خوندن, خصومت رو گذاشتم کنار و واقعا با لدت درس خوندم. و در کمال تعجب یافتم که درس و حوش گدرونی میتونن کاملا مکمل هم باشن.
3-کشف کردم که هیچ چیز مثه نوشتن و نمودار کشیدن به افکار و کارام نظم و سرعت نمیده.
4-کشف کردم که اگه میخوام زندگی آرامی داشته باشم باید تا آخرین لحطات عمرم کار کنم.
کار نه برای کسب درامد, برای ارضای حس کار کردن.
تعجب میکنم چه طور مادر پدرم بعد از حدود 30 سال کار باز نشسته شدن و در کمال راحتی نشستن تو خونه و زندگیشونو میکنن..
اونم نه در سن پیری در سن میان سالی!!!
حتی تصورشم دیونم میکنه.
5- بقیه چیزایی که میخواستم بنویسم یادم نمیاد شاید بعدا بیام بنویسم..
بوی بهبود...
نویسنده: N.D - یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
باز هم شب شده پر ستاره, و من خوابم نمیبره.. (البته دیگه بهتره بگم, صبح شده پر ستاره!!!)
این چند روزه اینقدر مهمون داشتیم که نمیفهمیدم چه طور روزام داره میگذره, و متاسفانه حتی یه بار هم وقت نکردم کلاه قرمزی رو نگاه کنم!!
خدا رو شکر تعطیلات به خوبی و خوشی تموم شد و دوباره همه چیز رو روند خودش می افته..
پیشنهاد کار بهم شده در حد تیم ملی, متصدی آزمایشگاه باکتری بشم تو یکی از دانشگاه آزادهای اطراف.
احتمالا از ترم تابستون برم سر کار..
امیدوارم که اساتید باکتری شناسی دانشگاه همه گی از نوع محترمه و در راستای حمایت از سیاست جوان گرایی در بازار کار, همه جوانانی پر از نشاط زندگی باشن!!! 

و همین طور امیدوارم در راستای حمایت از کمپین "دخترا زرنگ تر از پسرا هستند؟؟؟؟!!!" دانشجویان عزیز عمداتا از خواهرای دینیم باشن

احوالات ما در نوروز 91
نویسنده: N.D - یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
از همه ی شعر های راجع به نوروز با این بیشتر حال میکنم.
+این چند وقته تم زندگیا همه نوروزی شده, اما من برخلاف همه از 5فروردین شروع کردم درس خوندن.
زمان زیادی دیگه تا کنکور ندارم باید این چند وقته حسابی واسه درس مایه بزارم.
یه جورایی باحاله, اولین عید تو عمرمه که دارم درس میخونم.
آخرین ساعات سال 1390
نویسنده: N.D - سهشنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
کمتر از 6 ساعت دیگه وارد سال جدید میشیم.
×-این ساعت ها و روزا رو خیلی دوست دارم، انگار همه یهو انرژی میگیرن، زمین و زمان پر از انرژی میشه، تو خیابونا مردم همه فول شارژن، همه در حال خریدن، حتی دیگه پلیسم انگار کمتر گیر میده..
هوا پر از بوی تغییره فصله، بوی تازه گی، بوی نوروز، خونه پر از بوی سنبلا و شب بوهاییه که خواهرم خریده، همه الکی لاف میزنن که امسال فلان کارو میکنم، فلان تغییرو ایجاد میکنم و جالب اینه که خودشونم لافای خودشون باورشون میشه 
×-ماهی قرمزی که امشب خریدم اندازه یه دلفین بزرگه
، اینقدر وحشیه از وقتی اوردمش خونه تا الان 3 بار خودشو از تو تنگ انداخته بیرون، دیگه مجبور شدم واسه تنگش یه در پوش بذارم تا دیگه نتونه دست به عملیات انتحاری بزنه..
×-امیدوارم امسال همه ی آدمای خوب و بی خورده شیشه به آرزوهای قشنگشون برسن، و بیشتر از همه چیز امیدوارم تو سال جدید اتفاقات بزرگ و مثبتی در ابعاد ملی واسه ایران پیش بیاد جوری که دیگه مردم واسه شاد بودن فقط منتظر نوروز نباشن و تو کل سال شاد و خوشحالو بی دغدغه باشن.
این نیز بگذرد
نویسنده: N.D - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
چهار شنبه سوری هم گذشت..
مثه هر سال پر از بحث و جدل با مامورین محترم انتظامی !!!
ولی خوش گذشت.
آتش افروزی کردیم، ترقه ها پکاندیم، بدن هایمان را پراندیم و رقصاندیم.. خوب گذشت.
ته دلم یه جوریه.. همه چیز خوبه، آرومه، ملسه، دل چسبه، ولی ته دلم به راه نمیاد..
نمیدونم چرا..
دلم یه تحول قلمبه میخواد، یه شادیه عمقی، ریشه دار، با یه خیال کامل راحت..
به قول خواننده ی با ذوق و استعدادمون
:
شبای جوونی چه بی اعتباره، همش بی قراری همش انتظاره..

به قول مامانم این نیز بگذرد.
فرهادی دوست داریم
نویسنده: N.D - یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
دیروز صبح آقای فرهادی به ایران برگشت. همین الان عکساشو دیدم.
جمعیت زیادی واسه استقبال اومده بودن ولی دریغ از یه نفر از چهره های دولتی.
حالا اگه این فوتبالیستهای مفت خور یه بازی زپرتی میبردن...
هییی بیخیال..
در هر صورت دمش شدییییید گررررررم، حالی که به ملت داد هیچ یارانه ای نتونست بده
تاثیر اسکار بردنشو رو بقیه نمیدونم ولی من یکیو که نزدیک 10 سال جوون تر کرد!!!
نیمه شب نوشت..
نویسنده: N.D - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
الان ذهنم در گیر این شده که آیا ممکنه روزی برسه که پتانسیل ساخت ملودی تو دنیا ته بکشه؛ یعنی همه ی ملودیهای موجود ساخته شده باشه و دیگه از اون روز به بعد هر ترکیب موسیقی که بسازن تکرار باشه؟
اومدم اینجا بنوسم که یادم نره و بعدا روش فکر کنم..
انتخاباتی که گذشت
نویسنده: N.D - دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
با اینکه چند روز از انتخابات گذشته و کلی هم تحلیل های مختلف راجع بش خوندم و شنیدم ولی هنوز واسم قابل هضم نیست آقای خاتمی چرا رای داد..
:-((
خیلی دوسش دارم، شاید در همون حدی که یه نفر میتونه سوپر استار محبوبش رو دوست داشته باشه..
دوست ندارم تصویر سوپر استار محبوبم "مردی خندان با عبای شکلاتی" تو ذهنم خراب بشه..
امیدوارم هر چه زودتر توضیحاتی رو که قراره به مردم بده رو منتشر کنه...
باز شروع شد
نویسنده: N.D - یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
خدایا..
باز من شروع کردم نوشتن و هنوز یه روز نگذشته فیلم ها شروع شد.
اهههههه..
مطالب قدیمی تر »